دو تا پست تو یه پست !
-من چیزی یادم نمی آد!
یادمه بچه که بودم با ترکش های توپای بابا ، بازی می کردیم .
زمستون که می شد بابا به خاطر ترکشای تو پاش خیلی اذیت می شد به خاطر هوای سرد بیرون ترکشا سردتر از پاش بودن از بیرون که می اومد تا می شست دوکلمه با مامان حرف بزنه ودرد دل کنه تا حرف ترکشا می شد من وعلی میپریدیم بغل بابا و پاشو دنبال ترکشا سرچ می کردم و به خاطر سردی ترکشا راحت پیداشون می کردیم این یکی از بازی های من وعلی بود وقتی که بچه بودیم . تازه بعد ش هم میشستیم رو همون پا تا برامون از خاطره هاش بگه ،کلی کیف می کردیم وخوشحال می شدیم یه جورایی احساس غرور می کردیم ، برا داشتن همچین بابایی ، تازه بعد خاطره نوبت آلبوم بود ، بابارو که تو عکسا می دیدیم بهش افتخار می کردیم ، بعدش هم نوبت ترکشایی بود که از تو پای بابا درآورده بودن ومامان یادگاری نگرشون داشته بود .
اون وقتا بابام خیلی از اون روزا و خاطره هاش ودوستاش می گفت اما من الان هیچی یادم نیست حتی نمی دونم تو چه عملیاتی ، کجا و چه جوری مجروح شده یا چرا وقتی تو بیمارستان تبریز بستری بوده خبری ازش نبوده و مامان تو این بی خبری چی کشیده ....
چیزی یادم نمی آد ، شاید بابا همون روزا برامون گفته باشه ، اما من چیزی یادم نمی آد آخه بزرگتر که شدم دیگه این چیزا برام مهم نبود .
این که بابام چه جوری جنگیده ، چی کار کرده ، چی دیده وچی ندیده . اصلا چرا جنگیده ؟ مگه مجبور بوده ؟ مگه از مرگ نمی ترسیده ؟!
آخه بزرگتر که شدم همه ی حرفی که در رابطه با این موضوع زدم این بود که : بابا تو که رفتی جنگیدی چرا درصد جانبازی نگرفتی که ما الان از تسهیلاتش استفاده کنیم ؟!
بچه که بودم عاشق این بودم که از بابا وخاطره هاش برا دوستام بگم اما بزرگتر که شدم حتی خودم هم یادم رفت که اون سه سال جنگیده !
پ .ن : دیشب خوابم نمی برد داشتم رادیو گوش می دادم داشت درباره جنگ حرف می زد!
--اون یه کارگر ساده است .
اون یه کارگر ساده است .وقتی زنش بهش می گه سرم خیلی درد می کنه و گیج میره بهش می گه که یه قرص مسکن بخور یا وقتی به جز سر دردش حالت تهوع هم می گیره فوقش بتونه ببرتش پیش یه پزشک عمومی !
اما وقتی پزشک می گه انگاری مشکل جدیه دیگه نگران می شه و یادش میره که یه کارگر ساده است .
وقتی بعد چند روز زنش از حال می ره یادش نیس که یه کارگر ساده است دستپاچه ست ودست تنها اما می دونه که این اتفاق یعنی چی سریع اونو می رسونه به یه بیمارستان خوصوصی آخه یادش نیس که یه کارگر ساده است .
وقتی دکتر بهش میگه که زن سی وچند ساله اش سکته ی مفزی کرده ، تو رگای مغزش دو جا خون لخته شده و الان هم تو کماست می دونه این یعنی چی ،تنها کاری که از دستش بر می اد اینه که بشینه وهمون جا یه دل سیر گریه کنه ! تازه وقتی اروم می شه یاد دوتا پسراشون می افته که خونه تنهان .
سه روزه که مامان تو کماست و بچه ها ندیدنش اما بهونه اش رو نمی گیرن حتی از بابا سک سک هم نمی خوان آخه می دونن چه خبره .
تنها کاری که از دست اش برمی اد اینه که صبا پیش زنش باشه و شب تا صب کنار بچه ها که بغل همدیگه خوابشون برده گریه کنه و بگه جز خودش کسی رو نداره .
بالاخره بعد چهار پنج روز به هوش می آد،از مرگ بر می گرده به خاطر گریه های بابا یا دل بچه ها ،نمی دونم.
دکترا می گن حالش خوبه و همین امروز فردا به بخش منتقل می شه و بعد هم مرخص می شه ! تازه وقتی می ره حسابداری و چند میلیون تومن هزینه ی بیمارستان رو می بینه یادش می افته که اون فقط یه کارگر ساده است!
پ . ن : از همون بچهگی خیلی زود از تعطیلات خسته می شدم و مرداد نشده دلم هوای مدرسه رو می کرد.
پ . ن :از صب تا الان سرپا بودم، سردرد سردرد سردرد سردرد ی ام از وقتی یادم می آد !
پ . ن : بمون ،دل من فقط به بودنت خوشه ، منو فکر رفتن تو می کشه ...
حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره....
منم واین جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمی شه، منم و این عکس کهنه که از گریه ام دلخور نمی شه ........
دارم آهنگ گوش می دم.
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .