شبی بارانی

 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

 - حسین پناهی -


 

پ . ن : از وقتی فهمیدم عاشق نشدم یعنی نبودم و نیستم دیگه حتی چرت وپرت نوشتن هم برام سخت شده . فک کنم خودم رو هم گول مالی کردم ...

پ . ن : شب گذشته اشکای کسی رو در آوردم که "دوست "صداش می زنم که بهش گفتم باهاتم  نمی دونم غرور ما هفت آسمونی ها  ارزششو داره که بابتش به هر کاری دست می زنیم یادمه بهش گفتم که رفیق :  وقتی دستت تو دستای منه یعنی غرور تو غرور منه. نمیدونم ....اما فک کنم فقط من مقصر نبودم

 


پ . ن : ........اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم

با من بگو یا بذار باهات بگم

سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

ها؟!- حسین پناهی -


 بعدا نوشت: - نوشتن تعطیل شد حداقل تا آخر بهمن ماه -


دماغ پینوکیو

 

می خوام برم دماغمو عمل کنم

می خوام عملش کنم تا بلکم از دست غرغرای تو یکی راحت شم

هی سرکوفتم نزنی ، هی نپرسی راس می گی ؟ آخه من چطوری باید ثابت کنم ؟

می خوام عملش کنم بشه دماغ پینوکیو تا بدونی وقتی می گم دلم برات تنگ شده اصلا دروغ نیس !

به من که اعتماد نداری شاید دماغ پینوکیو بتونه کار خودشو بکنه !