.....تا بیست و یک ساله گی ام
تو خودم بود،به کسی کاری نداشتم وداشتم فکر می کردم فقط ، جوری که جملاتی رو که دوستشون ندارم خیلی زیاد می شنیدم : چته؟؟چیزی شده ؟؟از من ناراحتی ؟؟؟
من: نه ،نه، نه، انگاری هر صد سال یه بار پیش می آد من دوست نداشته باشم با کسی حرف بزنم!!!این اتفاق همیشه می افته و من همیشه با همین سوالای تکراری مواجه می شم .!!!!
من فقط داشتم فکر می کردم ،داشتم فکر می کردم :
به خودم ،
به روزایی که دارن می گذرن ،
به کارایی که باید انجام می دادم وندانم ،
به کارایی که باید انجام بدم وانجامشون نمی دم ،
به کارایی که انجام دادم وخوشحالم از این که انجامشون دادم،
به آمای دور وبرم ، به همه ی کسایی که تو زندگی ام هستن، از بودن کی راضی ام یا خوشحال و از حضور وداشتن کی لذت می برم یا کسی هست که نخوام باشه ؟؟!!
بیست وچند روز بیشتر تا بیست ویک سالپی ام نمونده بود و من می خواستم ببینم چی دارم و چی می خوام داشته باشم و چی باید داشته باشم؟؟؟!!!
تصمیم گرفتم تو این چند روزی که تا بیست ویک سالگی ام مونده بیست ویک هدیه به خودم بدم به تلافی همه ی سالایی که روز تولدم که نه هیچ وقت هیچ هدیه ای به خودم ندادم!!!!!
می تونم لباسی رو که دوست داشتم برا خودم بگیرم !!
نه نه من که همیشه کتاب هدیه می دم چرا برا خودم هدیه کتاب نگیرم !!
نه ،نه ، هدبه هایی که می خوام به خودم بدم ، اینا نیست !!
این هدیه اگه خارق الاده هم نباشه باید خاص خود خودم باشه وبرام بمونه پس بهتره خوندن به کتاب باشه نه گرفتن یه کتاب ،
می تونه یه عادت خوب باشه ،یا ترک یه عادت بد باشه ،
می تونه یه دوست باشه ،یا یه همراه ،و یا حتی خذف یه شخص
می تونه یه کار خوب باشه ،
می تونه یه نگاه نو باشه ،
یه فکر نو ،
یه ایده ی نو ،
می تونه یه یاداوری باشه ، یا یه تلنگر،
یا هرچیز دیگه ای که می تونه مال من بشه برا همیشه.
پ . ن : میان ترما خوب بود ، ما ثابت کردیم که توبه یمان گرگی نبود وآدمی زادی بود بسیار بسیار...
پ . ن : این هم یه خورده تغییرات در آستانه ی بیست ویک سالگی ام .....
پ . ن :روزای اردیبهشتی و بارونای اردیبهشتی ، اینجا چیزی از بهشت کم نداره ....
بارونو دوست دارم هنوز....
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .