مادرها همیشه نگران گم شدن بچه های کوچکشان هستند.

 

مادرها همیشه نگران گم شدن بچه های کوچکشان هستند ،

یادم میآید بچه که بودم هیچ گاه گم نشدم. اعتماد دستهای من به چادر سیاه مادرم مرا از هر ترسی و هر گم شدنی دور میکرد،درخیابانهای شلوغ و کوچه های باریک و خلوت،دستم هیچ گاه رها نشد؛تا این که بزرگ شدم.

 دیگر کسی نگران گم شدن من در خیابانهای شهرم یا حتی شهرهای بزرگتر نیست،کسی دستهاییم را نمیگیرد یا تکه ای از چادر سیاهش را به دستهایم نمیبخشد.

 اما من باید بگویم:کسی به مادرم بگویید"نگران گم شدن من باشد."من نه در خیابانهای شلوغ نه بین آدمهای غریبه،که دراتاق 12متری ام در همسایگی دستهایش گم شده ام. مادر،کسی به مادرم بگوید "نگران گم شدن من باشد."بگوید بیهوده فکرمیکند بچه ها بزرگ که شدند دیگر گم نمیشوند.

 

 

 

من شعرهایم را میخواهم ،

تو تمام آنهارا به من بدهکاری

  باید از من بنویسی،باید برای من بنویسی

من ترانه هایم را میخواهم

تو تمام آن ها را به من بدهکاری

 باید بگویی دلت برام تنگ است

  باید بدانی دلم برایت تنگ است

باید بگویم موهایم را کوتاه کرده ام

 و تو باید موهای کوتاهم را هم دوست بداری و برایش ترانه بسرایی

تا من دیگر به دختری که باموهای بلندش درشعرهایت حضور فعال دارد،حسادت نکنم  

اصلا باید بانوی شعرهایت هم موهایش را کوتاه کند

تا بدانم به جز من کسی در شعرهایت نفس نمیکشد...    

 

 

خاطرات مشترک!!!!

 

هر چی فک میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم،انگار هیچ وقت دستم تو دستات نبوده اما همه ی دستهای قفل شده میتونه منو یاد تو بندازه ،
هرچی فکر میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم ،هیچ وقت باهم قدمی برنداشتیم انگار، اما نمی دونم چرا همه ی خیابونا منو یاد تو مندازن ،
هرچی فک میکنم برام شعری نخوندی، ترانه ای نگفتی، آهنگی نساختی اما همه ی شعرها وآهنگها وترانه ها میتونن منو یاد تو بندازن ،
هر چی فک میکنم یادم نمیاد باهم یا کنار هم خندیده باشیم یا گریه کرده باشیم ،اما همه ی لبخندها واشک ها منو یاد تو میندازن ؛
همه ی گلها ،همه ی درختا وشکوفه ها
همه ی صداها و زمزمه ها
همه ی پرنده ها:کلاغ ها و مرغ عشق ها
همه ی آدمها و خاطره ها ...
هر چی فک میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم اما انگار همه ی خاطره ها با تو شکل گرفتن


نمیدونم شاید بهتر باشه دنبال خاطره نباشم و فقط از یادت لذت ببرم شاید خاطره هات از یاد رفتن اما مثل اینکه یادت رفتنی نیست...شاید ...شاید...