هر چی فک میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم،انگار هیچ وقت دستم تو دستات نبوده اما همه ی دستهای قفل شده میتونه منو یاد تو بندازه ،
هرچی فکر میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم ،هیچ وقت باهم قدمی برنداشتیم انگار، اما نمی دونم چرا همه ی خیابونا منو یاد تو مندازن ،
هرچی فک میکنم برام شعری نخوندی، ترانه ای نگفتی، آهنگی نساختی اما همه ی شعرها وآهنگها وترانه ها میتونن منو یاد تو بندازن ،
هر چی فک میکنم یادم نمیاد باهم یا کنار هم خندیده باشیم یا گریه کرده باشیم ،اما همه ی لبخندها واشک ها منو یاد تو میندازن ؛
همه ی گلها ،همه ی درختا وشکوفه ها
همه ی صداها و زمزمه ها
همه ی پرنده ها:کلاغ ها و مرغ عشق ها
همه ی آدمها و خاطره ها ...
هر چی فک میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم اما انگار همه ی خاطره ها با تو شکل گرفتن


نمیدونم شاید بهتر باشه دنبال خاطره نباشم و فقط از یادت لذت ببرم شاید خاطره هات از یاد رفتن اما مثل اینکه یادت رفتنی نیست...شاید ...شاید...