نور زیاد چشامو اذیت می کنه اما
تو بتاب
حتی به قیمت بسته شدن چشمای من.....
ما رفتیم که بعد از میان ترما باز گردیم آخر به مادرمان قول داده ایم درس بخوانیم .![]()
نور زیاد چشامو اذیت می کنه اما
تو بتاب
حتی به قیمت بسته شدن چشمای من.....
ما رفتیم که بعد از میان ترما باز گردیم آخر به مادرمان قول داده ایم درس بخوانیم .![]()
سر ظهر بود ، داشتم می رفتم سلف غذا بخورم که ییهو دیدم اداره امور خوابگاهی هنوز بازه ،
آخرین مهلت تحویل فیش ۸۹.۱۱.۵ بود !
یه نفس عمیق کشیدم ورفتم تو که خانم بخشایش قورتم بده!!![]()
من :سلام خانم بخشایش .
خانم بخشایش : سلام خانومم .
من :
!! خیلی عذر می خوام من فیشم رو تحویل نداده بود برا این که ...
خانم بخشایش : خب کدوم خوابگاهی عزیز؟
من :
!!! کوثر ۳
خانم بخشایش : خب به سلامت عزیز.
من (در حال خارج شدن از در ):
!!!!!این خانم بخشایش خودش بود!!!! چرا منو برا دیرکردم قورت نداد!!!!!نکنه من سرطان دارم بهم نمیگن اینه مهربون شدن!![]()
مسئله اینه که قضیه به اینجا ختم نشد .
بعد از ظهر :
من : اه .، آخه من برم به پارسی چی بگم ؟! خیلی بخواد بهم احترام بذاره میگه خانوم مشکل خودته .
اما خب چه چاره .
دفتر دکتر پارسی معاون دانشکده علوم
من : سلام استاد خسته نباشین .
استاد پارسی : سلام جانم بفرمایین .
من(این همونه که همیشه می گفت بگو چی کار داری ، خانوم وقت ندارم و ان حرفا
!!!!) :شرمنده استاد من یه نامه ....
استاد پارسی سریع دست به قلم میشه و :
خانوم اینو ببرین آموزش بگیین پارسی گفت مشکلتون حل می شه !!!
من : تشکر استاد .
!!!!!!!!!!!!! این پارسی بود !!!!!!!!!!!![]()
![]()
دیگه مطمئن شدم یه بیماری لاعلاج دارم و دکترا به پارسی و بخشایش گفتن !!!و لابد اینا دارن ملاحضه قلب بیمار منو میکنن !!
حالا قضه به اینجا هم ختم نشد وقتی رفتم آموزش اونجا هم همین برخوردارو دیدم !!! واین جوری شد که از بیماری ام مطمئن شدم و گفتم من که چند روز بیشتر زنده نیستم پس تصمیم گرفتم این پستو اینجا بذارم و از اهالی دنیای مجازی هم حلالیت بگیرم . لطفا حلالمان بفرماییید
هرچند خودمان معتقدیم هنوز برایمان زود بود که بمیریم .![]()
دیروز بود یا پریروز یا حتی دو روز پیش فرقی نمی کنه ، مهم اینه که امروز نبود.
نیست.
نوشتنم نمیاد .
حوصله دارم،پس لابد استعداد ندارم شاید هم سواد !