ساده اس حس من به تو

اسمش چیه؟ اسم حسی که من بهت دارم چیه؟! دوست داشتن؟!عشق؟!دوستی؟!هوس؟!نفرت؟! چه فرقی میکنه؟!اصن خوشم نمیاد هیچوقتم اینکارو نکردم،هیچوقت روی احساسم اسم نذاشتم(برای من واژه ای که بخواد احساس رو توصیف کنه وجود نداره)نمیخوام که صداش کنم،نمیخوام که درباره اش حرف بزنم فقط میخوام از داشتنش لذت ببرم،همین. برای من کافیه که ببینم و بدونم:با خنده هات میخندم؛با بغض ات گریه ام میگیره؛با گریه هات دیوونه میشم؛ازنشستن کنارت احساس لذت تو همه ی رگام لیز میخوره؛دیگه نمیخوام که روش اسم بذارم. میدونی خیلی ساده اس حس من به تو ،اگه بخوام هم درباره اش حرف بزنم فقط میگم:از حس داشتنت مغرورم.

مادرها همیشه نگران گم شدن بچه های کوچکشان هستند.

 

مادرها همیشه نگران گم شدن بچه های کوچکشان هستند ،

یادم میآید بچه که بودم هیچ گاه گم نشدم. اعتماد دستهای من به چادر سیاه مادرم مرا از هر ترسی و هر گم شدنی دور میکرد،درخیابانهای شلوغ و کوچه های باریک و خلوت،دستم هیچ گاه رها نشد؛تا این که بزرگ شدم.

 دیگر کسی نگران گم شدن من در خیابانهای شهرم یا حتی شهرهای بزرگتر نیست،کسی دستهاییم را نمیگیرد یا تکه ای از چادر سیاهش را به دستهایم نمیبخشد.

 اما من باید بگویم:کسی به مادرم بگویید"نگران گم شدن من باشد."من نه در خیابانهای شلوغ نه بین آدمهای غریبه،که دراتاق 12متری ام در همسایگی دستهایش گم شده ام. مادر،کسی به مادرم بگوید "نگران گم شدن من باشد."بگوید بیهوده فکرمیکند بچه ها بزرگ که شدند دیگر گم نمیشوند.

 

 

 

من شعرهایم را میخواهم ،

تو تمام آنهارا به من بدهکاری

  باید از من بنویسی،باید برای من بنویسی

من ترانه هایم را میخواهم

تو تمام آن ها را به من بدهکاری

 باید بگویی دلت برام تنگ است

  باید بدانی دلم برایت تنگ است

باید بگویم موهایم را کوتاه کرده ام

 و تو باید موهای کوتاهم را هم دوست بداری و برایش ترانه بسرایی

تا من دیگر به دختری که باموهای بلندش درشعرهایت حضور فعال دارد،حسادت نکنم  

اصلا باید بانوی شعرهایت هم موهایش را کوتاه کند

تا بدانم به جز من کسی در شعرهایت نفس نمیکشد...    

 

 

خاطرات مشترک!!!!

 

هر چی فک میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم،انگار هیچ وقت دستم تو دستات نبوده اما همه ی دستهای قفل شده میتونه منو یاد تو بندازه ،
هرچی فکر میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم ،هیچ وقت باهم قدمی برنداشتیم انگار، اما نمی دونم چرا همه ی خیابونا منو یاد تو مندازن ،
هرچی فک میکنم برام شعری نخوندی، ترانه ای نگفتی، آهنگی نساختی اما همه ی شعرها وآهنگها وترانه ها میتونن منو یاد تو بندازن ،
هر چی فک میکنم یادم نمیاد باهم یا کنار هم خندیده باشیم یا گریه کرده باشیم ،اما همه ی لبخندها واشک ها منو یاد تو میندازن ؛
همه ی گلها ،همه ی درختا وشکوفه ها
همه ی صداها و زمزمه ها
همه ی پرنده ها:کلاغ ها و مرغ عشق ها
همه ی آدمها و خاطره ها ...
هر چی فک میکنم به هیچ خاطره ی مشترکی نمیرسم اما انگار همه ی خاطره ها با تو شکل گرفتن


نمیدونم شاید بهتر باشه دنبال خاطره نباشم و فقط از یادت لذت ببرم شاید خاطره هات از یاد رفتن اما مثل اینکه یادت رفتنی نیست...شاید ...شاید...

 

 

 

 

بعضی ها به خودشون اختیار تام میدن که بیان گند بزنن به اعصاب آدم!!!!!و گاهی این بی اعصابی حتی تو خواب هم ولم نمی کنه !!!!

تو دو تا شرایط نمی تونم از خودم دفاع کنم یکیش وقتیه که فحش بشنوم فقط میتونم گریه کنم هرچند آدمی هستم که خیلی وقتا سعی می کنم قوی باشم اما تو این یه مورد سعی و تلاش جواب نمیده،مورد دوم هم وقتیه که حس کنم چیزیو که نیستم بهم نسبت میدن تو این یکی که کلا زبونم بسته میشه و فقط سعی میکنم از اون شرایط دور بشم ....تا وقتی که شاید بتونم درباره اش حرف بزنم.

بعضی از آدما واقعا مردم آزارن و خب لابد از این کار لذت میبرن که اینکارو انجام میدن !!!!مث مزاحم تلفنی مزخرفی که وقتی میخواسم به کسی زنگ نزنم باس بهش میگفتم میشه چن لحظه زنگ نزنی!!!؟؟؟؟؟

خدایی مرام داشت قبول میکرد همیشه !!!!ولی خب من سیم کارتمو عوض کردم .

 

یه بار تو برخورد با یه مرد !!!!دلم میخواستم بهش فحش رکیک بدم همه ی تلاشمو کردم ولی موفقیتی کسب نکردم فقط تونستم بگم تو شعور نداری؟؟؟؟!!!!!!

 

دیشب یه نفر بهم بد جور  برخورد فیزیکی نه ها !!!!در یک نامه ی بلند بالایی که به صورت اس برام فرستاده بود نوشته بود که خانوم توهم نزن من هیچ حس خواسی بهت ندارم  وفقط به عنوان یه همکار وکلا از این قضایا!!!!درجواب اینکه من بهش گفته بودم:چوخ منیم سوزیمین باشنا ایپ سالما من اوزدشدیرما اله من بوجورناسینا دا چوخ پرتوقع آدمام .....گفتم زیاد به حسای من اهمیت ندین که من همینجوریشم دوس دارم اطرافمو مطابق سلیقه خودم تغییر بدم...(خب من گفته بودم هیچ حس مثبتی به فضای جدید ندارم وبا همکارا نمیتونم ارتباط برقرار کنم ایشون هم پرسیدن چرا؟؟!!!)

منم وقتی اسشو خوندم مث یه دختر خوب نشستم گریه کردم!!!خب واقعا حس میکردم بهم توهین شده است.

 

کلا همینا برا خورد کردن اعصابم کافی بود .

من آدم راحتی ام تو حرف زدن راحت نظر میدم و شاید گاهی سر کل کل یه کرمایی هم بریزم اما خدایی به کسی توهین نمی کنم ....

دیگه نمیدونم دیگه حالا امتحانا هم قراره گند بزنه به این اعصاب ما یا تو این یه مورد میتونیم با آرامش نمیدونم والا اصن من نمیتونم جماه سازی کنم!!!بیخی

 

 

 

 

 

بیچاره خواب هایم!!!

 

خودم را به خواب میز نم، تا شاید خواب مرا تا تو بیاورد

- اخبار نمیبینم اما خوابهای آشفته میبینم تا دلت بخواهد-

خواب مرا تا ذهن آشفته ی کشورم

تا خیابان های آشوب خرداد۸۸ میبرد

اماتا تو نمی آورد

 

 

خودم  را به خواب میزنم

خواب مرا تا هالیوود

تا چشم های سرخ خون آشام میبرد

اما تا تو نمی آورد

 

 

خودم را به خواب میزنم

خواب مرا تا زیر درخت بانیان سبز تنومند سهراب

تا آرامش بعد از سونامی اقیانوس آرام در سال نمی دانم دوهزارو چند میبرد

اما تا تو نمی اورد

 

 

خواب مرا

تا ترس

تا هذیان وبیچارگی میبرد

اما تا تو .....

 

 

صبح،

ظهر،

عصر،

شب ونیمه شب ،

خودم را به خواب میزنم تا شاید مرا تا تو بیاورد.....

 

 

بیچاره خوابهایم چقدر خودشان را به این در وآن در میزنند تا شاید....

 



پ.ن :به معنی واقعی کلمه بی غیرت شده ام ، دوس دارم به خودم فحش بدم تا شاید تاثیر بزاره، دوس دارم خودمو کتک بزنم یا ببندم به تحت یا اگه نشد این افسانه رو همین جا دار بزنم خلاص.

 

پ.ن :درسته این مامان ما زود ازدواج کرده و زود بچه دار شده وتو بیستو هشت سالگی هر چهارتا بچشو به دنیا اورده بوده !!!!اما خب یکی بهش بگه انقد نزنه تو سر من که:من هم سن تو بودم هر چهار تاتونو داشتممن بیستو هش سالم نیستا!!!!

 


پدرم مرد خوبی است

 

 

 

از حق نگذریم پدرم مرد خوبی است

از حق نگذریم پدرم هیچ گاه از حق نمی گذرد

پدرم هنوز کشورش را دوست می دارد

و من هنوز کشورم را نمی شناسم

پدرم هنوز دین را دوست دارد

و من هنوز دین را نمیشناسم

پدرم هنوز کارهایش را برای رضای خدا انجام میدهد

و من خدارا فراموش کرده ام

پدرم هنوز تاریخ را به یاد می آورد

پدرم هنوز حرمت خون های ریخته شده ی تاریخ را پاس میدارد

و من نمیشناسمشان

پدرم هنوز به مردهای بزرگ تاریخ احترام می گزارد

ومن نمیشناسمشان

پدرم من و همه ی فرزندانش را دوست می دارد

و من پدرم را دوست می دارم

ولی انگار هنوز نمیشناسمش.

 


پ.ن :پول ووقت معادلند یا باید پول داشته باشی که بتونی از وقتت استفاده کنی یا باید وقت صرف کنی که پول خرج نکنی.....یه تجربه شخصییه!!!!

 

 

 

من تو را  تر ک کرده ام؟؟؟!!!

  من تورا ترک کرده ام ، نشان به نشان روزهای خط خورده ی تقویم دیواریم، نشان به نشان شهری که دیگر خیابانهایش مرا یاد تو نمی اندازد، من تورا ترک کرده ام ، نشان به نشان میزهای تک نفره ی کافه...، نشان به نشان ترانه هایی که مرا یاد تو نمی اندازد، من تورت ترک کرده ام ، نشان به نشان کیف هایی که دیگر در هوا نمی چرخانم و سیگار هایی که دیگر دلم هوایشان را نمی کند... من تو را ترک کرده ام ، نشان به نشان تقویم دیواری که دیگر تحمل دیدنش را در دیوار نداشتم، به نشان پیاده روی هایی که نمی کنم، در شهری که خیابانهایش مرا یاد تو نمی اندازد، به نشان کافه هایی که نمی روم ، به آوازهای که نمی خوانم ، و سیگارهایی که نمی کشم ، من تو را؛ من تورا ، ترک کرده ام?!!!    

سیزده فروردین 1392

 

 

پ . ن :عید خیلی خوبی بود...خدارو شکر...هرچند طبق معمول بعد سیزده بدر اون حس خاص تموم شدن تعطیلات اومد سراغم....

پ . ن :اصن سبزه گره زدنو دوس ندارم ولی ایی سبزه ی تو عکسو گره زدم !!!به هر حال دختر دم بخت فامیلیم دیگه!!!!!!!

 پ . ن: دلم می خواست اینجا هم یکم نو بشه...

 

 

 

 

دور بایست خوب من

 

دور بایست خوب من،

دورتر،

حالم را نپرس ،با من از چیزی حرف نزن چیزی از من نپرس ،

دورباش،منتظرم هم نباش، به من نگاه نکن

می دانی که در مرز دیوانگی قدم میزنم ،

مرا نبین،

نمی خواهم درگیر من باشی،

تو نپرس بگذارفکر کنم کسی نگرانم نیست تا آرام و آسوده دیوانه شوم.

بیست وپنج آذر ۹۱


پ ن : نمی دونم باز چش شده مشکل از کاست از بلاگفاست از اینترنته از کجاس؟؟؟!!!اصن باکس نظراتو واسم باز نمیکنه... نه تو سیستم خونه نه تو اپ تاپ نه تو گوشی....

پ ن : کلا هنوز از امسال نمی تونم حرف زنم کلی راهه تا بخوام پرونده سال گذشته رو ببندم ...متاسفانه یکم عقب موندم ...

پ ن :راسی سال نو مبارک...

 



نمیدونم!!!!

نگرانم... منتظر اتفاق بدتر...بدتر از اتفاقایی که منوبه این احوال انداخته... شبا اانقد استرس دارم و منتظر اتفاق افتادن اتفاقیم که نباید بیافته خوابم نمیبره...صبا که بیدار میشم حالت تهوع دارم... اعتمادبنفسموبشدت از دس دادم...از حرف زدن میترسم دیگه احساساتموحتی برا نزدیکترینم هم نمیتونم بگم... شبیه کسیم که حافظه اشو از دس داده دچار بیخاطرگی شدم...هرچی میگردم تو گذشته هم چیزی پیدا نمیکنم ...دوستی،دشمنی،خاطره ای،دلخوشکنکی... و دچار بی احساسی :نسبت به هیچ کس احساس خاصی ندارم نه تو گذشته نه تو حال...انگار هیچ وقت کسیو نداشتم یا کسیو دوس نداشتم... هر روز صب که بیدارمیشم میپرسم:امروز چن شنبه اس؟!چندمه!؟؟اما تا چن ثانیه بعدش چیزی از زمان و تاریخ یادم نیس ....خلاصه که فک کنم هنوز تو اواسط بهمن باشم... اینا یه گوشش بود... پ.ن:دوس داشتن خیلی حس قشنگیه از اونا که ایمان دارم ارزششو داره اما عرضه میخواد ...یه جور ناجور... پ.ن:دلم میخواد همه ی این حسارو بذارم تو 91و بپرم تو92، رم تو همین دو روز؛دو روز مونده دیگه نه؟؟!!!؟؟؟

 

تاب از دست دادنت را ندارم ،

تو همه ی حس مالکیت من هستی ،

تاب از دست دادنت را ندارم ،

تاب از دست دادنت را ندارم ....

 تاب از دست دادنت را ندارم......

شاید من...

شاید من عوض شده ام ، اما باور نمیکنم که ما دیگر به درد دل هم نمی خوریم....

تاب از دست دادنت را ندارم،

کجا؟؟؟!!!

 



پ . ن:پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد...چقدر خوبه که فقط خدا خداست.

 

 

 

چشم از من برندار.....

 

به من نگاه کن وچشم از من برندار،

درست مثل وقتهایی که فوتبال تماشا میکنی و ۹۰ دقیقه تمام چشم از صفحه ی تلوزیون بر نمی داری انگار میترسی پلک بزنی نکند یک اتفاق مهم را از دست بدهی،این بار چشم از من برندار.

این بار ۹۰ دقیقه تمام به من نگاه کن ، ۹۰ دقیقه به من خیره بمان ....

تماشایم کن بی اینکه پلک بزنی...بگذار فکر کنم من مهمترین اتفاق زندگی تو ام که هر لحظه اش دیدنی ست ، که نخواهی گذاشت حتی حتی یک لحظه اش از دست برود...

چشم از من برندار...نگاهت را می خواهم ...تماشایم کن....


پ . ن.خودمم نمی دونم کجام !!!انگار هیچ جای دنیا نیستم. 

 



سور بز

 

...یا در پس صورتک کشوری که پشت سر رهبری سختگیر اما هوشمند،شتابان به پیش میرود ،مردمی تباه شده ،اهانت دیده ،فریب خورده نهانند و تبلیغ و قهرو خشونت ،دروغی دوزخی را بر سریر عزت نشانده است .....

همین عذاب چندین وچند ساله ،یعنی فکر کردن به نحوی و عمل کردن به نحوی متضاد با آن ،او را در نهانخانه ی دل به آنجا کشاند که تروخیو را به مرگ محکوم کند ،خود را متقاعد کرد که تا وقتی تروخیو زنده است ، او و بسیاری از مردم دومنیکن محکوم به این بیماری اند ،محکوم به اینکه پیوسته به خود دروغ بگویند و دیگران را فریب دهند ، محکوم به این که دو شخص در یک قالب باشند،دروغی عمومی و حقیقتی خصوصی  که به بیان در نمی آمد.

 

 

دلم.

 

هر شب خوابشو می بینم ، خواب کاری که کردم و باعث شد ازش دور بشم،

دلم خیلی براش تنگ شده ،اینو وقتی عصرا تنهایی پیاده برمی گردم خوابگاه بیشتر از هر وقت دیگه ای

حس می کنم،هر چند فک می کردم سختر از این باشه.

دلم خیلی براش تنگ شده اما روی برگشتن ندارم

بیشتر از اینکه از برگشتن خودم مطمئنم باشم ایمان دارم که منتظرمه ...دلم می خواد برگردم...

 

شبیه آدمهای عاقل مصلحت اندیش شده ام...

 

 

یادمه گفتن : پشت پا به بختت نزن ،

گفتن:تو چی می خوای مگه؟؟!!پول نداره؟؟تحصیلات نداره؟؟!!!

دوستت هم که داره پس دیگه چی می خوای/؟!!

مامان می گف:آخه من دارم به این فکر می کنم که هیچ کس وقتی تو زندگیت نیس تو منتظر کی هستی ؟؟؟!!

آقای ... گف: افسانه تو آنچه یافت می نشود می خوای ....

گوشم بدهکار نبود ...

اما حالا من مانده ام و عقل مصلحت اندیشم که یواش یواش دارد حالیم می کند که ارزشش را نداشتی  که پشت پا بزنم به بختم....

 

 

زار زدم شبو روز ،فقط فکر می کردم اما فکرم به جایی نمی رسد ،سبک سنگین می کردم که ببینم کدوم سنگین تره عشقی که سالها ی پی اش بوده ام یا موقعیت خواستگارایم؟؟؟!!

نیافتم...نیافتم ....هیچ جا نیافتم....

و حالا من مانده ام وعقل مصلحت اندیشم که یواش یواش دارم حالیم می کند که نبود ، اگرهم بود برای من نبود انگار...

 

مث یه ادم مطمئن سر حرفم ایستادم ....

هیچ فکرشم  نمی کردم که یه روز تردید کنم

 اما حالا من مانده ام با یک دنیا شک و دارد حالیم میشود که اشتباه کردم ...

کسی نبود ...

کسی دنبال من نمی گشت ... و من بیهوده منتظر کسی ماندم که از آمدنش مطمئن نبودم ...

اعتراف می کنم من نتونستم اون چه که می خوام رو برا خودم بنویسم شاید اجازه بدم دیگران صلاح و مصلحتهاشونو برام بنویسن و من فقط پاشو امضا کنم.

 

 



پ . ن : سخت گذشت این مدت خیلی سخت....دیگه تصمیم گرفتم رهاش کنم که بگذره.همین.

 


حالم بده

 

حالم بده...

خیلی بد.

کم پیش میاد من این جمله رو استفاده کنم،اما اين روزا واقعا حالم بده ،كارم از مشاوره و درد دلو اين حرفا گذشته يا بايد ببندنم به تخت يا بفرستنم تيمارستاني جايي ...

نه اينكه بشينم گريه كنم و زار بزنم يا شبيه آدماي افسرده باشم نه ميخندم ميرم بيرون ،عروسي ،جشن...

اما نمي دونم اين من نيستم يا اون بيستو دوسال من نبودم

خلاصه اين كه من افسانه ي اين روزارو اصلا نمي شناسم هيچ شبيه افسانه ي اين بيستو دو سال چن ماه نيست ...

خوبو بدش

دغدغه هاش

دلخوشی ها ودلگرمی هاش 

فكراش

كاراش...

نگرانم ... بيشتر از هر وقتي وشرايطي نگران خودمم.


 

پ. ن :دارم به اين نتيجه ميرسم كه امسال اصن كنكور نتيجه اي در برنداشته گويا !!!كه اعلام نميكنن.

خدايي جالب ميشه ها رئيس جمهور مياد تو تلوزيون ميگه:مگه هميشه كنكور بايد نتيجه داشته باشه ؟!هان؟؟خب امسال هم دانشگاها پذيرش نداشتن،بعد با يه لحن كشيده ميگه : عوضش سال ديگه رقابتا بيشتر ميشه ...

 بعدا نوشت یه جورایی تقدیمی:

گاهی اوقات یه نگاه،یه کلمه یا یه جمله جرقه میشه واسه نوشتن ...متنایی که تو اوج احساسات یا عصبانیت نوشته میشن یه کمی از حقیقت دورن...

من همیشه سعی کردم باهات صادق باشم ،هرچند سخت بود وادعا نمی کنم که موفق هم بودم ،احساس الان من هیچ ربطی به دوسال پیشم نداره که متهم به دروغ گفتن بشم ...چه دوسال پیش چه الان من همه ی حسمو گفتم شایدم اشتباهم همین بوده...در هر حال قول می دم اگه از این به بعد متنی برای تو نوشتم زیرش امضا بزنم :تقدیم به سوسک مغرور خودم.

 

 

 

 آسو پاسم

آسوپاسم به معنی  واقعی ،

هر چه داشتم حراج کردم ، هر چه داشتم.

گران تمام شدی به قیمت غرورم

گران تمام شدی به قیمت احساسم

                                      به قیمت حرمت ها،

                                      چند سال عمرم و

                                      لحظه هایم،

گران تمام شدی !!!

اما نه ، گران شد اما تمام نشد

نشد... 

حراج کردم یکجا دارو ندارم را،برای یک نگاه مهرانت ،برای شنیدین یک جمله .

کفایت می کرد مرا همین یک جمله، خودت خوب می دانی

اما نشد...

شنیده نشد...

نشنیدم چون این قرارمان نبود...

تو مردی

و مرد و مردانه سر حرفت ایستادی.

و حالا

این منم زنی تنها که از باکر گی نشندیدن همان یک جمله رنج میبرد.

من تمام شدم

               دیر یا زود سند هم خواهم خورد.

مبارک باشد...

 

 

 

بی خیال تاریخ...

بی خیال فلسفه ...

بی خیال گشنه ها وصحرا ،بی خیال تشنه ها ودریا...

بی خیال عشق بی خیال دوست داشتن...

بی خیال من...

من زنم آفریده شدم برای تو...

همه ی رسالت من تو هر مرحله از زندگیم راضی نگه داشتنه توه ،

من بنده ی توام بنده ی خواسته های رنگارنگت ممکنه ازم بخوای چادر بپوشم یا آرایش نکنم ،شایدم دوست داشته باشی موهامو مش کنمو بریزم بیرون ،در هر صورت تو خدای منی .

من به جز تو خدایی ندارم همه ی دین وآیین من تویی،یگانه بپرستی یگانه پرست می شوم، بت پرست باشی صب تا شام بت هایت را برق می اندازم

من آبروی توام،

من ناموس توام،

تو برای من- یعنی آبرویت -هر کاری میکنی ،لازم باشد در خانه حبسم میکنی ومن باید بدانم که تو مرا دوست داری و همه ی اینها از عشق به آبروته -یعنی من-

من باید بچه های تورو تربیت کنم به پسرات یاد بدم که باید مرد باشن وبه دخترات یاد بدم که چطور از مردشون مراقبت کنن.

من برای توام تو مالک منی ،

تو هم مالک منی هم قاتل منی ... بارها منو کشتی، تو نقشهای مختلفت موفق شدی منو زجرم بدی سیاهو کبودم کنی

من مال توام تو فقط بخواه سرورم!!!همان می شوم که خواستی.

 



 

پ . ن: مگه خودکشی گناه نیست؟؟؟!!!اینکار برای من یعنی خودکشی من نمی تونم خودمو بکشم...


 

خوابم تعبییر شد ...

 

توی چشام نگاه می کرد وقتی گفت: تو هیچی نمی فهی...

گفت دوسم داره بی اندازه و من اینم نمی فهمم ،گفت حتی نمی تونم تصور کنم چه حسی بهم داره

جدی بود ،خیلی جدی ،اون قدر که من نمی تونستم بهش نگاه کنم گفت :تو خیره سری گستاخی محبت حالیت نیست ...

گفت :توی دنیا هیچ کس تورو قد من دوست نداره حتی بابا مامانت

گفت:من به خاطرت دروغ گفتم ؛نگرانتم می خوام کمکت کنم...

گفت بایدهمونی بشم که اون ازم انتظار داره،وقتی اینو می گفت باور داشتم که بایدش منو مجبور خواهد کرد ، گف یا میشم اونی که اون می خواد یا دور منو خط میکشه دیگه دوستم هم نخواهد داشت همه ی سعیم این بود که گریه نکنم واسه همین حتی یه جمله هم نتونستم بگم ،توی دلم داشتم برنامه ریزی می کردم که چه کارای باید بکنم و دور چه کاراییو باید خط بکشم تا بشم اونی که اون می خواد اما توی ذهنم فقط یه فکر بود: دیگه وقتی منو کشتی کیو می خوای دوست داشته باشی؟؟!!نتونستم بهش بگم باشه قبوله اما دیگه مهم نیست دوستم داشته باشی یانه...

گفتم خوابه مرگو دیدم تعبییر شد...اما تو خواب مردن خیلی راحتر از این بود...

 

 

 

نمی دونم با کی میتونم حرف بزنم به هر کی که فکر می کنم ته دلم میگه نه این نیست...شایدم فقط می خوا م یه کسی باشه که بام به درختای روبرو خیره بشه بی این که کلمه ای بگیم یا حتی به هم نگاه کنیم فقط دستای همو بگیرمو خیره نگاه کنیم تا شب بشه بعدش هم وقتی داریم برمی گردیم آروم شده باشم و به نشونه ی تشکر بهش لبخند بزنمو دستاشو فشار بدم وپیاده برگردیم....

تصویرش قشنگه اما هر چی هست یه نیازه وحسش هست خودش نیست و این زیادم قشنگ نیست.



 

پ . ن :بیستودو سالمه وبه قول دوستم شرعا و عرفا دم بخت محسوب میشم یکی از همکلاسیای دوران مدرسمو دیدم یه دختر سه چهار ساله داشت!!!من هنوز درست و حسابی به ازدواج فکرم نکردم یعنی هر بارکه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که هنوز زوده...

پ . ن :برو دیگه...برو... شدی هزارو یک نفر... هزارو یک بار خداحافظی کردیم ...... برو دیگه ...برو که دیگه نفسم تنگ شده...

 

 

یادم اومد

 

دیشب خواب مرگو دیدم ...

دیشب توی خواب سخت اما آروم مردم، خيلي آروم...

دیشب توي خواب از مرگ خوشم اومد. همين

 

 

 

 

اینروزا...پیادرو ...کنکور...داداشم...

 

پیادرو ...

توی شهر کوچیک ما پیاده رو جزو حریم خوصوصی مغازه ها حساب میشه ...پیاده ها باس خودشون مسیرشونو مث یه روبات هوشمند از بین ماشینا پیدا کنن...ا صن اگه من پیاده بخوام  از پیاده رو تردد کنم همچین نگاه میکنن -مغازه داران محترم - که انگاری از داخل مغازشون رفت آمد میشه یعنی یه همچین وضعیه!!!

 

کنکور...

این سومین بار بود که کنکور کارشناسی میدادم...تا حالا دوبار تو دبیرستان تغییر رشته دادم و با انصرافم از دانشگاه کلا سه بار تغییر رشته تو کارنامه ام ثبت شد!!!!

جواب کنکور اومد و من می خوام تو انتخاب رشته دانشگاه تبریزو بزنم اگه آوردم که شکر اگرم نه یه بار دیگه کنکور کارشناسیو تجربه کنم ...اما خانواده ام هیچ مث من فک نمی کنن مثلا مامانم میگه:همون دو سال و نیمی که تو اردبیل بودی کافیه بشین تو خونه همینجا تو دانشگا پیام نور بخون ....

خدا منو ببخشه می خوام تو عمل انجام شده قرارشون بدم ...اگه من بزنم وقبول شم چاره ای جز موافقت ندارن....

 

منو داداشم انگار تو یه خونه بزرگ نشدیم فکرمون از زمین تا آسمون با هم فرق داره ...همیشه درگیری داریم باهم و مامان معتقده اون بزرگتره ومن باس احترامشو نگر دارم ... ولی خدایی داداش مذکور هم  خوب بلده بزنه تو برجک من اون قد که من همینجوری بشینم سر سفره ولب به غذا نزنم بعدشم مامان فک کنه من گرما زده شدمو نمی تونم غذا بخورم ...و بعدش گیر بده به لپ تابو موبایلو تهدید به بای کد کردنشون ...خوش به حال داداش که کسی به سیستمو اینترنتو موبایلش کار نداره...

 



پ . ن :پسر همسایه طبقه پایینو تو حیاط دیدم - دو سالشه- بش می گم سلام میگه:نه دوباره سلام می کنم می گه نمی خوام  و نیم ساعت اعتراض می کنه که مزاحمش شدم یادش بخیر ما بچه بودیم رومون نمی شد حرف بزنیم واسه همین سلا م نمی کردیم بچه های امروزی چقد با ما فرق دارن!!!

 

اين منم...

 

تا جایی که یادم میاد همیشه دنبال حل کردن بودم ، هميشه سعي مي كردم هر سوتفاهمي رو از بين برم يا هر گرهي رو باز كنم شده به دندون ...

جز آدمايي ام كه فك مي كردم ميشه با حرف زدن بيشتر مشكلات رو حل كرد...بشترشو...بيشتر اوقات از آدما مي خواست حرف بزنن ...

هميشه پي درس كردن همه چي بودم ...

فكرشو نمي كردم يه وقتي باشه كه دلم نخواد همه چي درس بشه !يا مثلا بشه مث روز اولش يا حتي به روزاي اوجش برگرده !!!!فكرشو نمي كردم يه روز نخوام بشنوم نخوام حقيقتو بدونم اونم درست وقتي كه بيشتر از هميشه بهش نزديك ام!!!!

دلم ميخواد همه چي همينجوري بمونه ...با كلي گره ...با كلي سوال .... با يه دنيا حل نشده ...حتي نمي خوام چيزي فراموش بشه ...نه مي تونم ببخشم و نه مي خوام بخشيده بشم ...حداقل براي يه مدت طولاني مثلا چند سال....



پ . ن: اخيرا رسانه ي ملي يه سري پيام اخلاقي پخش مي كنه فك مي كنم كار وزارت ارشاده داداشم اسمشو گذشته ستاد مبارزه با رسانه هاي ديجيتال...

 


 

زمان!!!!

 

 

یادمه بچه که بودیم وقتی مامان میرفت بیرون و ما تو خونه می موندیم نهایتا چند ساعت طول میکشید تا برگرده ، وقتي هم برميگشت ميگفتم :مامان يه ساعته كجا بودي!!!؟؟؟؟

يه ساعت واسم يه مقياس خيلي بزرگ زماني بود...

اما الان انگار سال ها هم قابلي نداره....

 


پ . ن : سلام  من برگشتم بعد چند ماه ....

اينجارو دوست دارم....

 بعد از مدتها انگار ینجا احساس غریبی می کنم ...

سرما خوردم به شدت اونقد که حساب روزا از دستم در رفته فک می کردم امروز پنشنبه است انگاری نبوده!!!

اعصابمو خورده نمی دونم چرا هیچجا نمی تونم کامنت بذارم ثبت نمی کنه!!!!

 

 

استعدادهای ذاتی من!!

 

همین چندوقت پیش بود، تابسون امسال ،یه مدل مانتو تو تلوزیون دیدم خوشم اومد

فردای همون روز به اصرار رفتم و پارچه گرفتم که اونو برا خودم بدوزم!!حالا چرا به اصرار؟؟!!خب معلومه چونکه من تا اون موقع خیاطی نکرده بودم!!

نزدیک یک هفته روش کار کردم و شد یه مانتوی قرمزقهویه ای دو تیکه کپ همون که دیده بودم،

و اینطوری شد که همه ایمان آوردن که خیاطی استعداد ذاتی منه!!!

هفته ی پیش بود که تصمیم گرفتم آشپزی کنم و در کمال اعتماد بنفس گفتم: قورمه سبزی درس می کنم.

 این وسط فقط یه سوال برام پیش اومد که از هم اتاقی ام شبنم پرسیدم:شبی جون سیب زمینی هاشو جدا سرخ کنم؟؟؟

-شبنم رو دیگه خودتون تصورکنین در حالی که به این می اندیشه که چی قراره بخوره-

قورمه سبزی مذکورآماده شد !!!

سر سفره پریا هم اتاقی سوم اذعان کرد که مث قورمه سبزیای مامانش شده!!!

- حالا منم تصور کنین که چه حالی کردم با این جمله-

واین طوری شد که من به این نتیجه رسیدم که تنها خیاطی استعداد ذاتی من نیست!!! والان هم در تلاشم برا شکوفا کردن بقیه ی استداد های ذاتی ام{آیکون اعتماد بنفس شدیده هویجوری رو به افزایش }



 

شرح !!!!

 

به راستی که شک هایم  بزرگ،

شکست هایم بسیار

و شرمساری ام پنهان وسنگین است.

 

با این همه

زمانی که صلاح خود را درخواست می کنم

از ترس بر آورده شدن دعاهایم

به خود می لرزم.

 

رابیندرانات تاگور

 


 

داشت یادم میرفت!!!

 

این روزا واقعا نمی دونم چیکار دارم میکنم ،اما سرم به شدت شلوغه اون قدکه اینجارو یادم رفته بود اصلا!!!!

نمی دونم چرا بعضی از آدما اصرار دارن به آدم کمک کنن!!!!بابا من زندگیمو دوست دارم ،هویجوری که هست ازش لذت می برم ، حتی مشکلاتمو غصه هامم دوست دارم و مهمتر از همه این که خودم می تونم حلشون کنم و از این که اینکارو خودم انجام بدم بیشتر لذت می برم دوست من!!

 



جهان پر از آدماییه که دلیل بدنیا اومدنشوننو نمی دونن.....

خب ...

خب منم روش.

 


 


 

 

من می گم ما  تصمیم میگیریم و انتخاب می کنیم و عاشق می شیم ، بعد هم این خودمون هستیم که تصمیم می گیریم پای عشقمون بمونیم و تو یه مسیر درست هدایتش کنیم، یا برای خلاصی از اون و دردسراش  اسم ای دیگه ای روش بذاریم  و رهاش کنیم و بریم!!!!بیشتر از این یا متفاوت تر از این تو ذهن من که نمی گنجه شاید شما یه جور دیگه فکر کنی اما من آن ناگهان فراموش نشدنی رو نمی پذیرم. انتخاب ، خواستن ونخواستن تنها مفواهیمیه که تو این زمینه قبولشون دارم.

 

 

پ . ن :نرگس همیشه میگه رفتن رو "y"همون ژنی که فقط مردا دارن.