توی چشام نگاه می کرد وقتی گفت: تو هیچی نمی فهی...

گفت دوسم داره بی اندازه و من اینم نمی فهمم ،گفت حتی نمی تونم تصور کنم چه حسی بهم داره

جدی بود ،خیلی جدی ،اون قدر که من نمی تونستم بهش نگاه کنم گفت :تو خیره سری گستاخی محبت حالیت نیست ...

گفت :توی دنیا هیچ کس تورو قد من دوست نداره حتی بابا مامانت

گفت:من به خاطرت دروغ گفتم ؛نگرانتم می خوام کمکت کنم...

گفت بایدهمونی بشم که اون ازم انتظار داره،وقتی اینو می گفت باور داشتم که بایدش منو مجبور خواهد کرد ، گف یا میشم اونی که اون می خواد یا دور منو خط میکشه دیگه دوستم هم نخواهد داشت همه ی سعیم این بود که گریه نکنم واسه همین حتی یه جمله هم نتونستم بگم ،توی دلم داشتم برنامه ریزی می کردم که چه کارای باید بکنم و دور چه کاراییو باید خط بکشم تا بشم اونی که اون می خواد اما توی ذهنم فقط یه فکر بود: دیگه وقتی منو کشتی کیو می خوای دوست داشته باشی؟؟!!نتونستم بهش بگم باشه قبوله اما دیگه مهم نیست دوستم داشته باشی یانه...

گفتم خوابه مرگو دیدم تعبییر شد...اما تو خواب مردن خیلی راحتر از این بود...