حالم بده...

خیلی بد.

کم پیش میاد من این جمله رو استفاده کنم،اما اين روزا واقعا حالم بده ،كارم از مشاوره و درد دلو اين حرفا گذشته يا بايد ببندنم به تخت يا بفرستنم تيمارستاني جايي ...

نه اينكه بشينم گريه كنم و زار بزنم يا شبيه آدماي افسرده باشم نه ميخندم ميرم بيرون ،عروسي ،جشن...

اما نمي دونم اين من نيستم يا اون بيستو دوسال من نبودم

خلاصه اين كه من افسانه ي اين روزارو اصلا نمي شناسم هيچ شبيه افسانه ي اين بيستو دو سال چن ماه نيست ...

خوبو بدش

دغدغه هاش

دلخوشی ها ودلگرمی هاش 

فكراش

كاراش...

نگرانم ... بيشتر از هر وقتي وشرايطي نگران خودمم.


 

پ. ن :دارم به اين نتيجه ميرسم كه امسال اصن كنكور نتيجه اي در برنداشته گويا !!!كه اعلام نميكنن.

خدايي جالب ميشه ها رئيس جمهور مياد تو تلوزيون ميگه:مگه هميشه كنكور بايد نتيجه داشته باشه ؟!هان؟؟خب امسال هم دانشگاها پذيرش نداشتن،بعد با يه لحن كشيده ميگه : عوضش سال ديگه رقابتا بيشتر ميشه ...

 بعدا نوشت یه جورایی تقدیمی:

گاهی اوقات یه نگاه،یه کلمه یا یه جمله جرقه میشه واسه نوشتن ...متنایی که تو اوج احساسات یا عصبانیت نوشته میشن یه کمی از حقیقت دورن...

من همیشه سعی کردم باهات صادق باشم ،هرچند سخت بود وادعا نمی کنم که موفق هم بودم ،احساس الان من هیچ ربطی به دوسال پیشم نداره که متهم به دروغ گفتن بشم ...چه دوسال پیش چه الان من همه ی حسمو گفتم شایدم اشتباهم همین بوده...در هر حال قول می دم اگه از این به بعد متنی برای تو نوشتم زیرش امضا بزنم :تقدیم به سوسک مغرور خودم.