نمی دونم با کی میتونم حرف بزنم به هر کی که فکر می کنم ته دلم میگه نه این نیست...شایدم فقط می خوا م یه کسی باشه که بام به درختای روبرو خیره بشه بی این که کلمه ای بگیم یا حتی به هم نگاه کنیم فقط دستای همو بگیرمو خیره نگاه کنیم تا شب بشه بعدش هم وقتی داریم برمی گردیم آروم شده باشم و به نشونه ی تشکر بهش لبخند بزنمو دستاشو فشار بدم وپیاده برگردیم....
تصویرش قشنگه اما هر چی هست یه نیازه وحسش هست خودش نیست و این زیادم قشنگ نیست.
پ . ن :بیستودو سالمه وبه قول دوستم شرعا و عرفا دم بخت محسوب میشم یکی از همکلاسیای دوران مدرسمو دیدم یه دختر سه چهار ساله داشت!!!من هنوز درست و حسابی به ازدواج فکرم نکردم یعنی هر بارکه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که هنوز زوده...
پ . ن :برو دیگه...برو... شدی هزارو یک نفر... هزارو یک بار خداحافظی کردیم ...... برو دیگه ...برو که دیگه نفسم تنگ شده...
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .