اینروزا...پیادرو ...کنکور...داداشم...
پیادرو ...
توی شهر کوچیک ما پیاده رو جزو حریم خوصوصی مغازه ها حساب میشه ...پیاده ها باس خودشون مسیرشونو مث یه روبات هوشمند از بین ماشینا پیدا کنن...ا صن اگه من پیاده بخوام از پیاده رو تردد کنم همچین نگاه میکنن -مغازه داران محترم - که انگاری از داخل مغازشون رفت آمد میشه یعنی یه همچین وضعیه!!!
کنکور...
این سومین بار بود که کنکور کارشناسی میدادم...تا حالا دوبار تو دبیرستان تغییر رشته دادم و با انصرافم از دانشگاه کلا سه بار تغییر رشته تو کارنامه ام ثبت شد!!!!
جواب کنکور اومد و من می خوام تو انتخاب رشته دانشگاه تبریزو بزنم اگه آوردم که شکر اگرم نه یه بار دیگه کنکور کارشناسیو تجربه کنم ...اما خانواده ام هیچ مث من فک نمی کنن مثلا مامانم میگه:همون دو سال و نیمی که تو اردبیل بودی کافیه بشین تو خونه همینجا تو دانشگا پیام نور بخون ....
خدا منو ببخشه می خوام تو عمل انجام شده قرارشون بدم ...اگه من بزنم وقبول شم چاره ای جز موافقت ندارن....
منو داداشم انگار تو یه خونه بزرگ نشدیم فکرمون از زمین تا آسمون با هم فرق داره ...همیشه درگیری داریم باهم و مامان معتقده اون بزرگتره ومن باس احترامشو نگر دارم ... ولی خدایی داداش مذکور هم خوب بلده بزنه تو برجک من اون قد که من همینجوری بشینم سر سفره ولب به غذا نزنم بعدشم مامان فک کنه من گرما زده شدمو نمی تونم غذا بخورم ...و بعدش گیر بده به لپ تابو موبایلو تهدید به بای کد کردنشون ...خوش به حال داداش که کسی به سیستمو اینترنتو موبایلش کار نداره...
پ . ن :پسر همسایه طبقه پایینو تو حیاط دیدم - دو سالشه- بش می گم سلام میگه:نه دوباره سلام می کنم می گه نمی خوام و نیم ساعت اعتراض می کنه که مزاحمش شدم یادش بخیر ما بچه بودیم رومون نمی شد حرف بزنیم واسه همین سلا م نمی کردیم بچه های امروزی چقد با ما فرق دارن!!!
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .