مادرها همیشه نگران گم شدن بچه های کوچکشان هستند ،

یادم میآید بچه که بودم هیچ گاه گم نشدم. اعتماد دستهای من به چادر سیاه مادرم مرا از هر ترسی و هر گم شدنی دور میکرد،درخیابانهای شلوغ و کوچه های باریک و خلوت،دستم هیچ گاه رها نشد؛تا این که بزرگ شدم.

 دیگر کسی نگران گم شدن من در خیابانهای شهرم یا حتی شهرهای بزرگتر نیست،کسی دستهاییم را نمیگیرد یا تکه ای از چادر سیاهش را به دستهایم نمیبخشد.

 اما من باید بگویم:کسی به مادرم بگویید"نگران گم شدن من باشد."من نه در خیابانهای شلوغ نه بین آدمهای غریبه،که دراتاق 12متری ام در همسایگی دستهایش گم شده ام. مادر،کسی به مادرم بگوید "نگران گم شدن من باشد."بگوید بیهوده فکرمیکند بچه ها بزرگ که شدند دیگر گم نمیشوند.