بی خیال تاریخ...
بی خیال فلسفه ...
بی خیال گشنه ها وصحرا ،بی خیال تشنه ها ودریا...
بی خیال عشق بی خیال دوست داشتن...
بی خیال من...
من زنم آفریده شدم برای تو...
همه ی رسالت من تو هر مرحله از زندگیم راضی نگه داشتنه توه ،
من بنده ی توام بنده ی خواسته های رنگارنگت ممکنه ازم بخوای چادر بپوشم یا آرایش نکنم ،شایدم دوست داشته باشی موهامو مش کنمو بریزم بیرون ،در هر صورت تو خدای منی .
من به جز تو خدایی ندارم همه ی دین وآیین من تویی،یگانه بپرستی یگانه پرست می شوم، بت پرست باشی صب تا شام بت هایت را برق می اندازم
من آبروی توام،
من ناموس توام،
تو برای من- یعنی آبرویت -هر کاری میکنی ،لازم باشد در خانه حبسم میکنی ومن باید بدانم که تو مرا دوست داری و همه ی اینها از عشق به آبروته -یعنی من-
من باید بچه های تورو تربیت کنم به پسرات یاد بدم که باید مرد باشن وبه دخترات یاد بدم که چطور از مردشون مراقبت کنن.
من برای توام تو مالک منی ،
تو هم مالک منی هم قاتل منی ... بارها منو کشتی، تو نقشهای مختلفت موفق شدی منو زجرم بدی سیاهو کبودم کنی
من مال توام تو فقط بخواه سرورم!!!همان می شوم که خواستی.
پ . ن: مگه خودکشی گناه نیست؟؟؟!!!اینکار برای من یعنی خودکشی من نمی تونم خودمو بکشم...
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .