یادمه گفتن : پشت پا به بختت نزن ،

گفتن:تو چی می خوای مگه؟؟!!پول نداره؟؟تحصیلات نداره؟؟!!!

دوستت هم که داره پس دیگه چی می خوای/؟!!

مامان می گف:آخه من دارم به این فکر می کنم که هیچ کس وقتی تو زندگیت نیس تو منتظر کی هستی ؟؟؟!!

آقای ... گف: افسانه تو آنچه یافت می نشود می خوای ....

گوشم بدهکار نبود ...

اما حالا من مانده ام و عقل مصلحت اندیشم که یواش یواش دارد حالیم می کند که ارزشش را نداشتی  که پشت پا بزنم به بختم....

 

 

زار زدم شبو روز ،فقط فکر می کردم اما فکرم به جایی نمی رسد ،سبک سنگین می کردم که ببینم کدوم سنگین تره عشقی که سالها ی پی اش بوده ام یا موقعیت خواستگارایم؟؟؟!!

نیافتم...نیافتم ....هیچ جا نیافتم....

و حالا من مانده ام وعقل مصلحت اندیشم که یواش یواش دارم حالیم می کند که نبود ، اگرهم بود برای من نبود انگار...

 

مث یه ادم مطمئن سر حرفم ایستادم ....

هیچ فکرشم  نمی کردم که یه روز تردید کنم

 اما حالا من مانده ام با یک دنیا شک و دارد حالیم میشود که اشتباه کردم ...

کسی نبود ...

کسی دنبال من نمی گشت ... و من بیهوده منتظر کسی ماندم که از آمدنش مطمئن نبودم ...

اعتراف می کنم من نتونستم اون چه که می خوام رو برا خودم بنویسم شاید اجازه بدم دیگران صلاح و مصلحتهاشونو برام بنویسن و من فقط پاشو امضا کنم.

 

 



پ . ن : سخت گذشت این مدت خیلی سخت....دیگه تصمیم گرفتم رهاش کنم که بگذره.همین.