تو همچو صبحی ومن شمع خلوت سحرم
تبسمی کن جان بین که چون همی سبرم
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید هایمان ....
می خوام بنویسم حسش نیست ،
می خوام بخونم حسش نیست ،
جزوه ی مکانیک رو می ذارم جلوم دوست دارم بخونم اما خوندنم نمی آد ،
تو هفته ی گذشته کارم این بود وسیله هامو جمع کنم با یه کوله بشتی ویه کیف دستی و کلی خرت وبرت روزی شیش بار نقل مکان کنم چقدر خسته ام !
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت 12:24 AM توسط افسانه
|
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .