به ساعت نگا مي كنم از نيه شب گذشته ...

فك مي كنم كه خيلي وقته خوندن و نوشتن از يادم رفته يا حتي ديگه فرق الفباي فارسي ولاتين را هم نمي دونم ...

نه نمي دونم خيلي وقته يا نه، آخه شمردن هم از يادم رفت و زمان ازدستم رفته ...اما فكر ميكنم كه از وقتي بود كه گفتي ديگه نمي خونمت.

 

از وقتي چشم ازم گرفتي نوررو از خودم عبور دادم  به گمونم اين طور شد كه ديده شدن هم از يادم رفت !

 

واي كه مي شي درد روي دردام وقتي مي خواي كمكم كني يا مثلا آرومم كني...

 

"باور كن نيازي نيست به ياد كسي كه نيست ." اينو تو ميگي اما نياز رو من احساس ميكنم.

But whats cause of being?

 

كاش مي تونستم تا ابد سكوت كنم يه جورايي باهاش دلخوش ترم.

 

كي گفته من نمي دونم هوارو كه مي برم تو ريه هام  كربن دي اكسيدش رو هم بايد پس بدم مگه به چه دردم مي خوره ؟!تازه نفس كشيدن همچين هم ارادي نيس.

 

تازه اينو كه من نگفتم ، فاطمه گفت :ايشالا شما غذاسازي مي كني ؟!يا با نور تغذيه مي كني ؟!من فقط گفتم نمي خورم .همين.

 

جاده: دلم مي خواست در تاكسي رو كه داشت باسرعت 100كيلومتر حركت مي كرد باز كنم و پياده بشم تو همون كوهو  دشت  ...خوب چي كار كنم دلم ميخواست به زندگي بدوي برگردم حالا تو هي بگو مامان حق داشت نمي خواست تورو تنها راهي جاده كنه !!!

 

كي گفت ما مثال نقضيم؟

فك كنم همون بود كه گفت هيچ كس مثل مانبود ونيست ...

يكي هم اين وسط ياد گرفت كه خودش بايد چشاي خودش باشه.

 

اين روزا فاطمه هرچي برا نماز صب صدام ميكنه بيدار نمي شم ،

آخه همش منتظرم همسفر زنگ بزنه وبيدارم كنه .

انگاريادم رفته كه ديگه قراري نيست و راهي نيست كه همسفري هم باشه ...

 

 

سلام.خوبي؟

نه.سردرگمم،به سوي بي سويي ميروم غريب وناآشنا و هنوز هم از رودخانه ي يخ زده مي ترسم .كسي مرا صدا مي زند انگار.

اشتباه نشد خواستم اشتباهم باشي.


 

اشك نوشت : من اين سكوت رو انتخاب كرده بودم خود خواسته ،  شده بود دلخوشيم ،اما ناخواسته مي خواد هميشگي شه. ...ناجوانمردانه...ناجوانمردانه 

تب نوشت : بيا متفاوت باشيم . راه طولانيه وما بي خبر ، بيا همسفر باشيم نمي گم يكي باشيم يا مال هم باشيم ،بيا به ياد هم باشيم ،گفتم : نه قيد ، نه بند ، نه زمان، نه مكان، فقط ياد فقط ياد

بهتره پروفايلم رو هم سر فرصت عوض كنم آخه خيلي چيزا تغيير كرده....