رام ناشده زيباست

                    وحشي بمان

رام يابوي بار باري ست

كه جز بار و زمين هموار را نمي بيند

رام ناشده زيباست

                     وحشي بمان

چنان بنفشه اي كه زود مي شكند

چنان چكاوكي كه زود مي ميرد

پروانه را باد با خود مي برد

گلبرگ ها را مي پراكند

زمان آيئنه اي شكسته است

كه زيبايان را زشت مي نمايد

وحشي بمان اي يار!

وحشي بمان !

"محمود معصومي "

 


 

- تو  براي  من  يه دوست بودي يه دوست كه با بقيه فرق داشت ،اما مث همه پاهاش رو زمين بود انسان بود وجايزالخطا ...نه نمي خوام باور كنم از رونوشته حرف زدي ، نه نمي خوام ،

يه دوست كه منو وحرفامو باور كرد دنبال مفهمومي پشت كلمه ها نبود ...آونچه كه من گفتم رو شنيد...

حتي اگه تو فك كني من بيشتر از اين نتونستم سر حرفام وايستم حتي اگه  بگي باز زود تصميم گرفتم و به زمان فرصت ندادم يا آدمش نبودم من ترجيح ميدم ميخوام اگه دوباره ديدمت فقط بگم : هي تو چقدر شبيه خاطره هاي مني ...

 


 

اعتراف مي كنم :  من يه دختر بچه ي سيزده ساله ام  به معني واقعي بازيگوش وسركش كه هميشه هم تلاشم اين بوده كه نقش زمان رو هم خودم بازي كنم كه شماها بهم گفتين عجول .............

 

تب نوشت : ديگه حتي خودم هم نميدونم تو ذهنم چي مي گذره جواب سوالاي شمارو چه جوري بدم....

و اینم تعطیلات بین دو ترم و ذهن آشفته ی افسانه......