درد!!!
"ف " سرشو جراحی کرده، مشکل آن چنانی نبود ولی خب سرش نه تا بخیه خورده!!!
منو داداش علی میشینیم جلوش هی میخندونیمش،اونم دستشو می ذاره رو سرشو میگه : وای بس کنیین دیگه بخیه هام واشد.
اما آخر شبا قبل خواب دردش می گیره،
وقتی هم من یه چی میگم ،میگه: تو چه می دونی درد چیه دیگه!!
راست هم میگه بدترین دردی که من تجربه کردم همون موقع های عمل "ف" بود که دندون عقلم داشت در میومد و وقتی می خواستم یه چی بخورم درد می کرد!!!! .همین
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 3:43 PM توسط افسانه
|
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم .