"ف " سرشو جراحی کرده، مشکل آن چنانی نبود ولی خب سرش نه تا بخیه خورده!!!

منو داداش علی میشینیم جلوش هی میخندونیمش،اونم دستشو می ذاره رو سرشو میگه : وای بس کنیین دیگه بخیه هام واشد.

اما آخر شبا قبل خواب دردش می گیره،

وقتی هم من یه چی میگم ،میگه: تو چه می دونی درد چیه دیگه!!

راست هم میگه بدترین دردی که من تجربه کردم همون موقع های عمل "ف" بود که دندون عقلم داشت در میومد و وقتی می خواستم یه چی  بخورم درد می کرد!!!! .همین